تبليغاتX
...بی پرده بگویم

...بی پرده بگویم

هنوز باورم نشده ست هنوز...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 0:18 توسط هدی شیرزاد |


 


صدای نانوشته هایش را درآورد با نوشته اش سارا...

مانده ام سارا... در عجبم از این دست ها که روزی بهترین دوستشان این سی و دو دکمه بود و مانده ام در کار این انگشتان خشک که روزی با بارششان بغض هر 32 حرف می شکست... حالا دیگر ترانه ی دلنواز من صدای شکسته شدن بغض حروف نیست... دلم تنگ شده.

می دانی؟ باید چندتاشان را انتخاب کنی... باید چیزی بنویسی تا صدای نانوشته هایت به گوش برسد... می دانی؟ وقتی ننویسی دل همه ی همه ی حرفها می شکند... دل هر 32 تاشان... ولی آنوقت هیچ کس صدای گریه ی حروف را نمی شنوند: گفته ای نیست که ناگفته ها را بشنوی...

گناهی به پای تو نیست ...نه! بی عدالتی در کار نیست... تو در سکوت، ناگفته هایت را متولد می کنی... تو ناگفته هایت را به وجود می آوری... و کسی می شنودشان... خودت... دلت...

بی عدالتی انتخاب نکردن است... سارا... آن قدر بهت زده ام که انگار سال هاست ننوشته ام... این ترانه ی دلنواز هر روزه از یادم رفته است....

بی عدالتی آن است که نانوشته هایت را متولد نکنی... و یا بدتر: بکشی شان... و وقتی کشتی می شوی قاتل...

و من قاتلم... قاتل حرفهای ناگفته ام.... قاتل شعرهای سروده نشده ام .... قاتل حقی که به گردنم است از بی عدالتی روزگار...

می ترسم یخ زده باشم. می ترسم کور شده باشم و دیگر ندیده باشم... همچنان که لال شده ام انگار....

همیشه برایم سخن گفتن سخت ترین کار دنیا بود و حالا سخت تر، نوشتن است یا نواختن نانوشته ها... لال شده ام انگار....

  حق مطلب ادا نمی شود. و حق چشم های صبور رنجدیده ... و حق کودکان... کودکان... کودکان پیر... کودکی ای که پیر می شود.... کودکی .... کودکی .... کودکی ... کودکی ای که می میرد.... و این بچه ها... و نسل من و نسل تو. و نسل بعد از ما که پیر می شود در سکوت نانوشته ها و نسل قبل از ما هم... حق ادا نمی شود سارا...

کاش این بغض بشکند و این سکوت شنیده شود.... کاش آهنگ نگفتنم را از بر نباشند، کوچه های شهرم و رهگذرهای این کوچه ها..... یکی باید حق صبوری رهگذر را ادا کند... "یک"ی ! می شنوی "یگانه" ای که مثل هیچ کس نیستی انگار؟!

 

___________________

پ.ن: خیلی وقت است که هوای عادی روزهایم از سر نوشته هایم پریده ... روزهایی که خیر سرشان روزهای نوجوانی من و تو هستند و تشکیل دهنده ی سال های آخر مدرسه... روزهای بی دلیل خندیدن هامان و الکی سرخوش بودنمان... روزهای بغلدستی بودن، حتی از این ور دیوار...

دلم برای مدرسه ای نوشتن تنگ شده و می شود سارا... و حال و هوای نوشته های تو.... خوشحال می شوم وقتی تو به جای من می نویسی سارا!

ت.م (ته مونده اش!!) : نمی دانم این بلاگفای لعنتی دوباره چه شده است که نمی توانم لینک نوشته اش را بگذارم. به هر حال این آدرس وبلاگ سارا است: http://sara-e-h.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 20:9 توسط هدی شیرزاد |


در میان ق(غ) صه ی این جمع، ق(غ)صه ی من دارد آرام می گیرد. تنها نیستم دیگر مثل قبل از همه ی این اتفاق ها...

فقط گاهی که به آینه نگاه می کنم باور نمی کنم که آن "من"، من بوده باشم... 

همین...


___________________________________

پ.ن: اگر احساس نمی کردم خیلی پررویی است چیزی شبیه به برداشت وسط دو را حتماً می گذاشتم... راستی خیلی پررویی است که بگویم دلم برایش تنگ می شود وقتی سربازی است؟!

پ.ن2: خیلی وقت است که می خواهم چیزی بگویم... اما انگا کمی لالم هنوز....


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 19:18 توسط هدی شیرزاد |


وای وای واییییییییییییییی! هورااااااااااااااااااا!
خیلی خیلی خیلی خوشحالم.

سروش دوباره پیش باباشه و باباش دوباره پیش سروشه.... چه قدر خوب! چه قدر نمی دونم چی بگم!

خوش به حال سروش و خوش به حال باباش. و البته تبریک شیوا خانم! چشمتون روشن.... خیلی زیاد!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 10:7 توسط هدی شیرزاد |


چشمانم به جمالت روشن!

با تو هستم امین جان!

نمی دانی چه قدر انتظار کشیدیم... به ظاهر 18 روز گذشته بود... اما انگار 18 سال بود که چشمانمان به در دوخته  بود و گوشهامان به انتظار شنیدن صدای پایت مانده بودند. 18 روز جهنم بود. مطلق! تاریک... بی نفس.... بی تو!

داداش همه ی آن 18 روز به یک طرف و این سه ساعت آخر هم یک طرف... خودت خوب می دانی که ساعت 7، چه قدر هوا سرد است در این محله ی اوین. اما ما گرم بودیم: به شوق آمدنت! به شوق در آغوش کشیدنت! لرز کرده بودیم: اما از هیجان.

آن سه ساعت هم اما گذشت مثل همه ی این 18 روز، مثل تمام این 53 روز... گذشت. دریچه ای از این دیوار بلند مخوف باز شد و تو آمدی. نمی دانی که چه طولانی گذشت بر من، دقیقه های دویدن از این سوی خیابان تا پله های اوین... تا جایی که تو ایستاده بودی. مثل همیشه بلند. مثل همیشه دوست داشتنی...

دور خیز کردم و دویدم. و زمان انگار ایستاده بود و لحظه ها کش می آمدند... اما رسید بالاخره آن لحظه. آن ثانیه که در آغوشت پریدم. بی اعتنا به آن که مثلاً 15 ساله ام یا آدم های اطراف نگاهم می کنند. تو هم خم شدی و بلندم  کردی. تا جایی که سرم به سرت رسید. تا جایی که چشمان ترم از شوق دیدنت، بی زاویه چشمانت را دید... بلندم کردی: بی اعتنا به این که حالا 15 ساله ام. در مقابل چشمان آدم های دیگر. مهم نبود.

مهم دیدنت بود و نفس کشیدنت... که هوا بودی برای نفس کشیدنم.... که نیمی از نفسم برگشت با دیدنت...

مقدمت سبز باد، که جرمت چیزی نبود جز خدا را خواندن، در مجلس دعای کمیل.... حالا همان غیاث المستغیثین به فریادمان رسید و تو برگشتی... مثل همیشه دوست داشتنی...

***

آزادی ات مبارک برادر جان!

با تو هستم مهدی جانم، بزرگوار ! مهربان!

بی تاب شده بودیم دیگر برای دیدنت... آمدی و شب تیره ی ما روشن شد. بعد از 53 روز یک دل سیر بوسیدمت! 53 روز؟! نه! یک ماه هم نبودی ...سربازخانه بودی. یک ماه و 53 روز؟! نه برادر! چشمانمان انگار سال هاست که هر وقت وارد خانه می شود، در خانه ی تو را می پاید که کفش هایش پشت در است یا نه.... نبودنت سخت بود... سخت تر از هر چیز دیگر... سخت تر از همه ی امتحان های خدا تا به حال.... که فرشته مان بودی و با نبودنت: "دریا دلی کجا و دل تنگ من کجا؟!"

در آن روزهای تلخ، که دیدنت شده بود آرزو و شنیدن صدایت را هم این بغض سخت از ترس فرو ریختن ، ناممکن می ساخت، نمی دانی که چه کشیدیم برادر...

نمی دانی که نبودنت چه کرد با ما. انگار که ذهن من فلج شده باشد یا زیر لایه ای قیر مدفون! آمدی! آمدی و آمدنت، چشم و دل و ذهن ما را روشن کرد...

و ساره ی صبورت نمی دانی که چه بزرگوارانه صبوری کرد مهدی جان... نمی دانی که چه طور هر شب به درگاه خدا دعایت می کرد و چگونه هر روز و هر دقیقه و هر لحظه پیش تو بود برادر جان....

نه! تنها نبودی! در کل این 53 روز، در سلول انفرادی تنها نبودی! ساره هر لحظه پیشت بود... مثل مادر... مثل پدر... مثل مادربزرگ و پدربزرگ نازنینمان که تمام این مدت از راه دور دعایشان به همراهت بود و به همراه آن برادر دیگرمان... که نمی دانی چه کشیدند با نبود تو و بعد از چند وقت هم نبود برادرت-آن نوه ی دیگرشان- که حالا سختی سفر را به جان خریده اند و به شوق دیدار تو و آن دیگری به تهران می آیند ...

نه! تنها نبودی برادر! من هم آن جا بودم به همراه پدر و مادر و ساره ی عزیزت....  و دیگران هم بودند: از آشنایان بگیر و برو تا آن دوستان نادیده ی مهربانمان که نمی دانی چه بزرگوار بودند برادر.... که انگار حالا می فهمم چرا گاهی نگاهم، با نگاه عابر کوچه، احساس گنگ آشنایی می کند...

برادر! صبور من!

این لحظه ی آخر چقدر سخت بود که نمی دانم از بیم چه ، آزادی تان هم نباید عادی می بود... که تو و پسرخاله مان حسین را در سرمای سرد محله ی اوین، وسط خیابان دیگری رها کردند... و شما تابستان رفته بودید و حالا هوا زمستانی بود...

مهدی جان.... می ترسیدم که این هم خواب باشد. خواب گذشته یا آینده... می ترسیدم که چنگ بزنم تا بغلت کنم و از زیر دستانم هوا عبور کند... می ترسیدم که تا بیایم و بخواهم بوسه بارانت کنم یکهو همه چیز تاریک شود و من از خواب بپرم و دستم نا امیدانه هوا را چنگ بزند. می ترسیدم که این بار هم داستان، داستان تکراری همان 53 شب گذشته اش باشد... اما نه! واقعی بود... خودت بودی که در آغوش کشیدی ام، که خدا از لای دستانت به من لبخند زد.... و من همزمان گریستم و خندیدم... این بغض عظیم دو ماهه بالاخره شکست و من سبکبال بوسیدمت.... و خدا بالاخره خدایی کرد، مهدی جانم...

***

مقدمت گلباران پسرخاله!

خطابم به توست حسین جان! که آمدی و مادرت خندید بعد از 53 روز...

حسین جان! پسرخاله! نمی دانی که چه جایت خالی بود در میان نوه های مادربزرگ که تنها خدا می داند چقدر دوستت داشت... پسرخاله، آزادی ات به پدر و مادرت مبارک باشد، که قرارشان رفته بود برای آزاد دیدنت...

مثل همه ی همه ی ما نوه های مادربزرگ که قرارمان رفته بود برای خندیدنت.... آواز خواندت... اصلاً همه ی این ها به کنار پسرخاله! قرارمان برای شنیدن صدا و دیدن رویت رفته بود...

حالا تو آمدی. و همه مان پس از 53 روز دور هم جمع شدیم. که بخندیم. که با هم باشیم. که حق طبیعی روزهای گذشته مان –که آرزو مان- شده بود، به ما برگردد.... که تو برگردی... مادرت بخندد، پدرت بخندند، برادرانت .... و بالاخره آمدی پسرخاله جان!

***

پدر جان!

چشمت روشن! که در کل این 53 روز فرزندت را ندیده بودی.... که دلت لک می زد برای دیدنش... چه ظلمی از این بالاتر، که نگذارند پدر، آغوش پدرانه اش را برای فرزندش باز کند؟!

پدر، هیچ لحظه ای در چشم من زیباتر از آن نبود که تو دو پسرت را در آغوش گرفتی: یکی را پس از 53 روز و دیگری را بعد از 19 روز...

که همان چند لحظه آغوش پدرانه ات می ارزید به تمام این دو ماه جهنمی... مبارکت باشد پدر جان، دیدن سپیداران رشیدت...

دیدی بالاخره یوسف گمگشته ات باز آمد و کلبه ی احزانمان گلستان شد؟! دیدی پدر؟! غم خوردیم.... اما حالا یوسف –نه!- یوسفانمان پیش مایند پدر!

و برای مادر! که صبور بود و بزرگوار... که صبر از دیدنش شرمگین شد... که مادرانه تحمل کرد دوری دو فرزند عزیزش را و حالا بعد از دو ماه می خندد... پاداش صبوری اش را می بیند...

برادران عزیزم! نمی دانید که چه مادری داریم که تمام این مدت از صورتش ایمان می تراوید و لبخند، لبخندی که به شوق لحظه ی دیدارتان بر لب مادر می نشست... مادر! ای ساکت صبور! چشمت روشن...

***

و اما داستان ما...

هیچ چیز تمام نمی شود... تا وقتی که همه برگردند پیش خانواده هاشان... تا وقتی که لبخند و خنده روی لبان همه مهمان شود... تا وقتی که سروش ها و سپهر ها و فرنیک ها در آغوش پدرانشان آرام گیرند، تا وقتی که دیوار زندان، وجدان آدم ها باشد...

حالا برادرها! با حضور شما، منتظر آن وقتی می مانم که با هم بخوانیم: "می گریزد شب/ صبح می آید..."

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 17:31 توسط هدی شیرزاد |


شبی كه تو را از من جدا كردند، 27 شهریور ماه، شش ماه از عروسیمان می گذشت. آن شب ما در مهمانی افطار بودیم. خوب به یاد دارم كه اولین آشنائیمان هم در یك مهمانی افطار بود. آن شب، شب 27 شهریور ماه، یك ماه بود كه به پادگان رفته بودی و سهم من از دیدار تو و همراه تو بودن در این یك ماه به جمعه اش خلاصه می شد. و حالا آمده بودند غافلگیرانه در مراسم افطار تا همین یکی دو روز را هم از من بگیرند.
آن شب و در آن فضای سنگین هر دو آرام نداشتیم . بی قرار بودیم و بی قرار. بهم لبخند میزدیم اما هر دو خوب میدانستیم كه قلبهایمان چه محكم و بی تاب به قفسه ی سینه مان میكوبد. به كنارت آمدم . وضو گرفته بودی تا نماز بخوانی و بروی، یعنی ببرندت. گفتم : «مهدی جان ،قرآن باز كن ببین خدا چی میگه ... » قرآن را به دستت دادم . بازكردی . آیات آخر سوره هود بود. با این آیه خداوند آغاز كرد : « واصبر فان ا... لا یضیع اجر المحسنین » ( و صبر كن ، همانا خداوند پاداش محسنین و نیكوكاران را ضایع نمیكند.)
دستانم را می فشردی از شوق كه خدا چه زیبا با ما سخن میگوید وبا این آیه تمام شد : « ولله غیب السموات و الارض، والیه یرجع الامر كله - فاعبده و توكل علیه و ما ربك بغفل عما تعملون » ( و برای خداست اسرار آسمان ها و زمین و همه كارها به سوی او باز می گردد،پس او را عبادت كن و بر او توكل كن و پروردگار تو از آنچه عمل میكنید غافل نیست) (آیات 115 تا 123 هود)
نمازت را خواندی و من اقتدا كردم. اقتدا كردم به عزیزی كه دیرآشنا بود و به ایمانش ایمان داشتم. در را باز كردند و تو را با خودبردند.
بچه ها بلند برایت « فاالله خیر حافظاً فهو ارحم الراحمین» خواندند و من در دل زمزمه میكردم:
او می رود دامن كشان/ من زهر تنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان /كزدل نشانم میرود
چند هفته ای گذشت عروسی زهرا جلایی پور عزیز بود . و من به نیابت از تو و خودم در مجلس شادی دوستانمان شركت كردم. آخر مجلس خانم عزیز و محجبه ای كه هم دانشكده ای ات در دانشكده علوم اجتماعی بود به سراغم آمد و از روزهای سختی كه در چند سال گذشته داشت برایم گفت. تعریف كرد كه تو از این مسأله مطلع بودی و در یكی از آن روزهای پر درد و رنج به كنارش رفته بودی و از مواجهه با مشكلات گفته بودی. از تفاوت انسان مومن و انسان غیر مومن. از این كه غیر مومن وقتی با مشكل مواجه میشود، دائم شكایت میكند و چرا می آورد اما «مومن» وقتی كه به رنجی دچار میشود دائم و ذاكر روبه سوی پروردگار میكند و میگوید: « متی نصرا... » هنوز جمله را تمام نكرده بود كه دلم خاشعانه لرزید. در دلم ادامه دادم و زمزمه كردم :« الا ،ان نصرا... قریب »( و آگاه باشید ، همانا یاری خداوند نزدیك است)
باز هم چند هفته ای گذشت. نزدیك به 40 شب بود كه تو را از من جدا كردند و هیچ خبری از آزادی ات نبود. این بار نا آرامم و نا آرامتر از همیشه، مادر مهربانم مثل همیشه میگوید توكل كن و پدر بزرگوارم هم مرا دعوت به صبر می كند و می گوید محكم باش. دیدن روی ماه هر دوشان كافی است برای آرامش خاطر من، اما امروز ناآرامم. نا آرامتر از همیشه . دلم پراست از این همه بی وجدانی و رفتارهایی كه ذره ای نشان از انسانیت در آن نیست. تا" مهرك" عزیزم خبر میدهد از دعای كمیلی كه قرار است در خانه پدرش برگزار كند. آرام میگیرم كه "چه چیز بهتر از دعای كمیل برای دل پر از درد من..."
دعا را آغاز كردیم اما تنها چند خط به پایان دعا باقی مانده بود كه  دهها نفر وارد منزل شدند و 70 نفر از ما را با خود بردند. من و خواهرم « فاطمه » و برادرت «امین» هم جز 70 تن. چشمانمان را بستند و دستهایمان را هم . نفهمیدم كجا میبرندمان اما هر چه بود با تشویش خاطر و اضطراب و بی خبری از آینده شبمان را صبح كردیم و صبح فهمیدیم كه امین را به اوین میبرند. رو به آسمان كردم و به خدا گفتم :«رب اغفرلی و لاخی و ادخلنا فی رحمتك و انت ارحم الراحمین » (خداوندا، ببخش بر من و به بردارم و داخل گردان ما را در رحمتت در حالیكه تو ارحم الراحمینی(
پس از از 22 ساعت آزادمان كردند و من و فاطمه عزیزم به سمت خانه پدر و مادرمان رهسپار شدیم. در راه به تو فكر میكردم و امین. اما بیشتر دغدغه و نگرانی ام شده بود «هدی» .از وقتی تو رفتی امین پكر شد. خودت بهتر از هركسی می دانی كه اگر امین نارحت شود زمین هم به آسمان رود حل معضل نمی شود. اما با او حرف زدم. ساعتها درد دل كردیم و من برایش گفتم كه باید جای خالی تو را حداقل برای هدی و مامان و بابا پركند و كرد... امین عزیز در تمام این شبها و روزها لحظه ای از هدی غافل نبود. اما حالا دو برادر را برده بودند و من و هدی تنها.
به پدر و مادرت فكر میكردم و این كه چطور خبر دستگیری امین را به آنها بدهم. یادم به مطلب « شرم از آزادی» ات افتاد. حالا من شرم دارم كه آزادم و تو بهترینم و برادرم امین در بندید.
در خانه باز شد. مامان و بابا به همراه هدی بودند. مهدی آرام جانم ، لحظه آرامش من ، لحظه آزادی ام نبود. بلكه لحظه ای بودكه مادر و پدر صبور و بزرگوارت را دیدم. پدر مرا محكم در آغوش گرفت و مادر مثل همیشه لبخند بر چهره داشت. آنها متوكل و مقاوم بودند با این كه دو پسرشان در بندند. آن شب چشم از آنها برنداشتم و بی وقفه نگاهشان میكردم كه دیدن سیمای مومن خود نوعی عبادت است . ایمان و توكل در چشمانشان موج می زد...
باز هم چند هفته ای گذشت. سركلاس نشسته بودم كه خبر آزادی «علی پیرحسین لو» را دادند. در پوست خود نمی گنجیدم . شتابان به سمت فاطمه حركت كردم و او را در آغوش كشیدم. "علی" كه وارد خانه شد به یاد مهمانی افطاری ای افتادم كه در خانه خانم توحیدلو بود و من برای اولین بار با این زوج خوشبخت آشنا شدم. مهمانی كه تمام شد ،در راه خانه از تو پرسیدم در مورد مرد جوان آرامی كه خوب هم صحبت میكرد. تو، علی پیرحسین لو را به من معرفی كردی و گفتی كه چه جوان با استعدادی است و این كه چقدر علی را دوست داری و ...
شب به خانه آمدم . اشك همه چشمانم را تصاحب كرده بود. قرآن را در آغوشم گرفتم و به خدا گفتم : « پس كی نوبت من میشه ؟ كه مهدی بهم زنگ بزنه و بگه كه آزاد شده ، كه در راه خونه هست....»
خداوند فرمود : «اذ تستغیثون ربكم فاستجاب لكم انی مُمِدُّ كم بألفٍ من الملائکة مُردِفین . و ما جعله الله الا بشری و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عندا... ان ا... عزیز حكیم.» (9و10 سوره انفال)
(و بیاد آرید هنگامی را كه استغاثه به درگاه پروردگارتان میكردید پس دعای شما را اجابت كردیم كه همانا من با هزار فرشته به یاری شما آمدم و این یاری فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن كه بشارت و مژده باشد و تا دلهای شما را مطمئن سازیم و بدانید كه نصرت و پیروزی نیست مگر از جانب خدا كه خدا را كمال قدرت و حكمت است.)
دلم آرام گرفت. به خدا گفتم :" و ما لنا اَلاّ نتوكل علی ا... و قد هدانا سبلنا و لنَصبِرنّ علی ما اذیتُمونا و علی ا... فلیتوكل المتوكلون. ( 12 ابراهیم) ( و چرا بر خدا توكل نكنیم در حالیكه او ما را به راه راست هدایت فرموده و البته به آزار و ستم های شما صبر خواهیم كرد كه صاحب توكل باید همیشه و در همه حال به خداوند توكل كند)
مهدی جان ، به همراه دوستان خوبم ( یاسمین و ساحل و لطیفه) خانه را آب و جارو كردم و حالا نشسته ام به انتظار تماس تو.كه بگویی آزاد شده ای و بر می گردی به كنارم ، تا دوباره آرامش را به زندگیم برگردانی و روزهای شاد و سبز را دوباره آغاز كنیم . نگاهم به در است و امیدم به خدا ....
 سیّده ساره عظیمی
نیمه شب 13 آبان 1388

 

پ.ن : ساره جان.... خواهر جان.... عزیز دلم.....بخند خواهر! بیا با هم بخندیم! به ناتوانی این روزها که هر چه می کنند نمی توانند خوشبختی ما را بگیرند....خواهر خوبم! بخند به این اشک ها که هر چه جان بکنند نمی توانند فردای شیرین ما را شور کنند... من دلم روشن است....همسرت که برادر من است و برادرمان امین روزی که بیایند، ما می خندیم.... از ته دل هامان... و اشکهامان به شوق گونه هایمان را تر می کنند... روزی نزدیک.... نزدیک تر از آن چه بخواهیم انتظارش را بکشیم....

به فکر نوشته ای برای خوشامد گویی باش خواهر!...دوستت دارم....

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 11:18 توسط هدی شیرزاد |


سلام داداشی...

امین گلم خوبی؟

من خوب نیستم برادر.... دلم تنگ است .... دلم تو را می خواهد و برادرمان مهدی را....دلم حق طبیعی همه ی انسان ها را می خواهد که حالا شده است آرزوی من.... برادر من دلم تنگ است. گلویم تحمل این همه بغض فرو خورده را ندارد.... پلک هایم نمی توانند وزن اشک های هر روزه را تحمل کنند... چیزی کم دارم. من با تمام خوشبختی ام احساس کمبود می کنم....

می دانی برادر؟! مثل هوا می ماندی برای نفس کشیدن.... وقتی نیستی نفسم می گیرد... تو باید باشی تا این روزهای لعنتی بگذرند....

می دانی؟! همین که بدانی کسی دیروقت در خانه را باز می کند و می آید تو، و تو می دانی که آن کس را دوست داری و می توانی این را به تمام دنیا بگویی، خانه را گرم می کند... همین که کل روز منتظر لحظه ی آمدن داداشی ات باشی که بپری و آویزانش شوی و ببوسی و ببویی اش... برادر! یک هفته است که دلسردی نبودنت خانه مان را سرد کرده.... خانه بی تو سرد است.... خیلی سرد.....

باور کن هر شب خواب پنج شنبه های استثنایی مان را می بینم... خواب می بینم که شش نفری دور هم جمع شده ایم و می خندیم. فارغ از همه ی رنج هایی که باید ببریم، فارغ از همه ی زجرهایی که می کشیم... ! باور کن نمی دانم؛ تصویر گذشته است یا آینده؟! خندان بودن ما....؟ با هم بودن ما.....؟

برادر ... خیالت راحت.... پدر و مادر مثل همیشه سرود صبوری بزرگوارانه شان را سر داده اند.... اما از من نخواه که صبوری کنم.... برادر هر چه فرشته می شناختم دزدیده اند! بس نبود؟! خانه مان به اندازه ی کافی کم نور نشده بود با نبود برادر بزرگمان؟!

داداشی گلم، چه می شد فردا هم پنجشنبه ای بود روشن و گرم، مثل همه ی پنجشنبه های عمرم، چه می شد تو بودی و من می شدم "ماچالو" ی تو و تو می شدی داداشی گل من، سرت را می گذاشتی روی پایم و من لذت دنیا را با نوازش کردن موهایت می بردم.... من خواهر کوچولوی تو می شدم و تو برادر نازنینم که همیشه بودی و هستی....

برادر، باور کن احساس می کنم یک قرن از آخرین پنجشنبه ی دوست داشتنی گذشته....  هوا بودی برای نفس کشیدن.... یک هفته است نفسم بالا نمی آید....

داداشی، پدر و مادر صبوری بزرگوارانه شان را پیشه کرده اند، اما دیگر بس شان است. می ترسم خسته شوند... تحمل جای خالی تان نمی دانی که چه نیروی عظیمی می طلبد....

باور کن که هر صبح،از توی سرویس مدرسه، وقتی که از کنار این دیوار بلند لعنتی رد می شوم، به تک تک ساکنان این به قول تو "عزتکده" سلام می کنم و صبح به خیر می گویمتان.... برادر فقط  مبادا قد رشیدت را خم کنی! من بلند می شوم... حتی اگر لازم باشد می پرم تا به تو برسم... تا بتوانم ببوسمت.... تا حس کنم که چه برادران نازنینی را از من گرفتند....

برادر! راستش را بخواهی در کار خدا مانده ام.... نا شکری نمی کنم... نمی خواهم کفر بگویم.... اما مگر من چند برادر نازنین داشتم که همه شان را از من بگیرند؟ این چه حکمتی است که  خانه بی شما می شود سلول انفرادی؟  باران دیگر دوست داشتنی نیست وقتی تنها باشی و صدای قطره هایی که به نورگیر  روی سقف می خورند چند برابر توی خانه ی خالی بپیچد.... برادر، ین روزها آسمان جای همه ی بغض فروخورده ی من دارد می بارد... و من مثل همه ی روز های بارانی دلم تنگ است.... دلم تنگ تو و مهدی ست.... دلم تنگ برادر بزرگمان است که گاه روزها می گذرد و هیچ خبری از او نداریم....

برادر مگر چه کردی جز خواستن خدا؟ جز گفتن یا رب که یک هفته است خانه مان را سرد کرده اند؟در کار خدا مانده ام.... این سختی ها برای مادر کافی است، مادر صبور است و بزرگوار.... اما این صبوری می کاهدش ، می کاهدمان.... ما دلمان فرشته هامان را می خواهد....

برادر .... فردا پنجشنبه است... از فردا می ترسم.... می ترسم از خانه ی سرد خالی... از خانه ی بی تو... برادر من از تنهایی می ترسم.... هر چند که اگر تنها ترین شوم باز هم خدا هست.....

من هر شب خواب پنجشنبه های گرم و روشن می بینم... خواب خانواده ام را که همه شان پیش من هستند.... نمی دانم که تصویر گذشته است یا آینده....اما هر چه هست، منتظر می مانم. منتظر این که گذشته و آینده مان یکی شود و حالمان روشن شود....منتظر این که این روزهای کشدار کشدار کشدار تمام شوند....منتظر این که این کابوس روزها تمام شود.... منتظر می مانم تا تو و مهدی برگردید و ما دوباره از ته دل بخندیم....

برادر! منتظر می مانم تا خدا خدایی کند....

بعداً: یکی دو ساعت پیش مهدی زنگ زد.... بعد از ده روز تلفن کردنش لبخند گم شده را بر لبانمان نشاند.... خدایا.... چقدر دلم تنگ است!

 بعداً ۲: اگر زندگی مان عادی بود، حالا دو ماه آموزشی سربازی مهدی تمام شده بود... آن وقت چه شاد بودیم... چه شاد بود... دلم برای چه کسی باید تنگ باشد؟ جای شکرش باقی است که دیگر کسی بیرون نمانده که نگرانش باشیم....

بعداً۳: مهدی به ساره گفته بود که به من بگوید: "خدا خدایی اش را می کند، این بنده های خدا هستند که بندگی نمی کنند..." برادر جان، راست می گویی... اما هر چه هست سخت است... خسته شدم از نبودنتان....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 18:57 توسط هدی شیرزاد |


وقتی دیگر بهانه ای برای زنده بودن نباشد...

وقتی دعا خواندن جرم باشد...

وقتی مسلمانی گناهی نابخشودنی باشد...

آخ! بس نبود؟! بس نبود ای جماعت خودخواه که همه ی خوب ها را تنها برای خودتان می خواهید؟ بس نیست این فرشته دزدی؟ مهدی و حسین بس نبودند؟

خدایا... می دانی که تحمل ندارم...

خدایا... وقتی دیگر بهانه ای برای زندگی نباشد... خدایا... خودت کمک کن...

ما را چه می شود؟!

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 1:47 توسط هدی شیرزاد |


درست یادم نیست چند سال پیش بود آن روز آبی دور... یکی از روزهای اسفند بود... یکی از نازنین ترین روزهای اسفند... فقط تا آن حد خاطرم هست که مادربزرگ هنوز بین ما بود... هنوز بعد از نمازهایش همه ی همه ی ما نه تا را به اسم دعا می کرد و معلوم نبود که چه ها به خدا گفته است...

مادربزرگ مریض بود. ما توی سالن بیمارستان نشسته بودیم منتظر مادر... من "گل ها همه آفتابگردانند" را مثل طلسمی همه جا با خود می بردم.... تو هم بودی... چه روز نازنینی بود...

من نشسته بودم. راه رفتن را بس کردی و آمدی کنارم نشستی. بیمارستان خلوت بود.  هفته ی آخر اسفند بود. مریض ها هم به مرخصی رفته بودند... همه شان الا مادربزرگ ما.

انگشت هایت به دور آفتابگردان من گره خورد. کتاب را گرفتی و بازش کردی. همان اولین چیزی را که آمد خواندی. زنگ صدایت هنوز توی گوشم است...

برایم خواندی "ترانه ی آبی اسفند" را... من صدایت را می بلعیدم. از بیمارستان دور شدیم. از زمان و مکان بیرون شدیم. تو می خواندی و من در صدایت غرق شده بودم...:

"...روی تخت بی خیالی،

روی قالی، تکیه بر بالش،

در کنار مادر و غوغای یکریز سماور،

گیسوان خواهر کوچکترت را

با سرانگشتان گیجت شانه کردن..."

نگاهت می کردم. چشمانت را آهسته می پاییدم و صدایت را که چه با لذت تمام بالا و پایین می شد... و شعر خواندنت را که تنم را مور مور می کرد ... برقی توی چشمانت بود. انگار تو ترانه ی آبی اسفندمان را سروده باشی... انگار کلماتی آشنا را ادا می کردی... انگار ... تو فرشته ی من بودی... برادر چه فرشته ی نازنینی است... اما تو نمی دانی که حرف ها و نگاه هایت گره های دلم را یکی یکی باز می کرد... خیلی بیش از آن که انگشتانت گره ی گیسوانم را...

***

می گویی بنویس!

چه بنویسم؟! همه اش که نمی شود از حال گذشت و پل به گذشته زد... همه اش که نمی شود خود را با اسفندهایی که تنها یک بار اتفاق می افتند گول زد... حالا حداقل دو سال گذشته... که برای من 200 قرن بود... واقعاً چه دو سالی بود که بر ما و بر فرشته هامان گذشت... مادربزرگ هم رفت... چه قدر دور شده ایم از آن اسفند آبی خدایا! خدایا اسفند پایان زمستان است و حالا... چرا این قدر هوا سرد است؟ مگر همه اش بیشتر از ۱۴ روز است که این مهر نامهربان شروع شده؟

***

می گویی بنویس!

چه بنویسم؟ چرا بنویسم؟ این لحظه های سرد سیاه را چرا ثبت کنم؟! بگذار این لحظه ها در لحظه به دنیا آیند و در لحظه بمیرند... بگذار فراموشمان شود این روزها در صبحی که طلوع خواهد کرد...

بگذار تاریکی ها ثبت نشوند.

بگذار خوشبخت بمانیم...

***

می گویی بنویس!

تمام سعی من این است که ننویسم...

تمام سعی من این است که "بردار" را "برادر" ننویسم سر کلاس فیزیک...

تمام سعی من این است... کاغذها با تمام سپیدی شان طاقت سیاهی این سطرها را نمی آورند. بار امانت به شانه ی آدمیان است... بگذار تنها حملش کنیم....

بگذار بگذریم...

 

 

________________________

دخترخاله جان... فراموش کردی محل کار پدرم را؟! مرا ببخش و لطفاً باور کن که حتی اگر بخواهم هم گاهی نمی شود نوشت...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعداً: کاش به نوشتن ترغیبم نکرده بودید... یا لااقل به خواندن... هم کلاسی ها! معذرت...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:11 توسط هدی شیرزاد |


 

یک هفته قبل لحظه شماری می کردم برای شروع سال تحصیلی جدید و مهر که فکر می کردم مهربان باشد... یک هفته قبل فکر می کردم به لحظات تازه ی بدون سکون مدرسه و این که قرار است کلی خوش بگذرانیم.... اما یک هفته که گذشت...

*

مدرسه عالی شده است. بالاخره دل یک دله کردم و رفتم همان انجمنی که می خواستم. اکثر پنجشنبه ها هم تعطیلیم. مدرسه هم که بیش از پیش شبیه هاگوارتز شده با این گروه بندی ها. کلاس های انشا هم هر هفته است. یک هفته پیش فکر نمی کردم که بهتر از این هم ممکن باشد!

*

یک هفته قبل، پنجشنبه ساعت پنج و شش بود که صدای در آمد. به روی خودم نیاوردم و هیجانم را کنترل کردم. صبر کردم تا بیاید تو و مامان و بابا قربانش بروند و خبرهای اولیه را بگیرند. بعد دیگر نتوانستم تحمل کنم و منتظر بمانم که بی صدا بیاید دم اتاقم و از دم در سرک بکشد تا ببیند خوابم یا نه. دن کیشوت را بی آن که صفحه اش را نگاه کنم بستم و با دست های باز دویدم و خودم را توی بغلش انداختم. نگاهم کرد. بعد با همان لحنی که با حورای هشت ساله حرف می زند، انگار نه انگار که پانزده سالم باشد، سلام کرد و احوالم را پرسید. بعد، من هم -انگار نه انگار که پانزده سالم است- پریدم و مثل پنج سالگی ام از گردنش آویزان شدم و سرم را به لپ نرمش چسباندم... حالا فکر نمی کنم که بهتر از هفته ی قبل هم ممکن باشد.

*

یک هفته قبل فکر می کردم که هفته ی بعد از مدرسه می نویسم و از آن پست های طولانی "از شیر مرغ تا جان آدمیزادی" می گذارم که به مهر سلام کنم و مدرسه... اما حالا که در حال نوشتنم، چیزی انگار روی کی بورد می چسبد و نمی گذارد که کلمات شکل بگیرند...

کی بورد هم عادت ندارد که تلخی ها را تا توی مدرسه همراهی کند. همان کی بورد نازنین قدیمی ای که پایان نامه ات با آن تایپ شد.... کاش این تابستان لعنتی همه چیز را برای خودش نگه می داشت. کاش مهر نامهربان نبود... کاش

*

همه چیز همان است. خانه صدایت می زند. این کی بورد منتظر است که کسی شیفت را بگیرد و الف را فشار دهد، و بعد انگشتان مشتاقی که از شوق می لرزند به ترتیب ز ، الف ، د ، و ی را فشار دهند... خانه تان منتظر است تا در را باز کنی. آن سنگها که با ساره چسباندید روی ستون خانه تان منتظرند تا لمسشان کنی. آینه کنار جاکفشی تان منتظر است تا نگاهش کنی. از آدم ها حرف نمی زنم. بگذار آدم ها هر طور که می دانند با انتظارشان کنار بیایند... اما تو صبور باش...

*

حالا دارم فکر می کنم که یعنی می شود یک هفته بعد، بهتر از آن ممکن نباشد؟! خدایا ! -این یک دعا بود- !

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 1:2 توسط هدی شیرزاد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

صداي پاي آب
تاریخ
دوستی نیز گلی است
سفر تک نفره
روشنگری ها
حافظ
من و تو
دکتر علی شریعتی
قصیده ای برای غزل
من این جا ریشه در خاکم
اسکاتوش
نوشته های ماندگار
پرسه ای در عالم دور
سه نقطه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin